
مدتیست شبها خوابم نمیبرد با اینکه خسته ام و بدنم کوفته ی کوفتست و پلکهایم سنگینی میکنند اما بعضی فکرها مرا تا صب بیدار نگه میدارند فکرهایی تلخ و شیرین...xa0 مثلا فکر اینکه تو باز فردا صبح میایی طبق قرارهمیشگیمان ... هرروز صبح... جای همیشگی فکر اینکه تو لبخند میزنی و من جان میدهم برای هر لبخندت بوسه بر دستم میزنی و من بوسه بر گونه ات و .......... هربار که ساعت را میبنم زمان را لعنت میکنم لعنتی نمیگذرد .... دلم تنگ است نمیفهمد ... دیر میگذرد بیقرارم بیتابم دلتنگم xa0ای دل زبان نفهم ....اینقدر بهان...
ادامه مطلب